و همین - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:05
دارم واسه امتحان میانترم زبان فردا درس میخونم. قراره عصر برم یکی از دندون عقلامو بکشم و این اولین تجربه دندون کشیدن من خواهد بود، کمی میترسم اما اشکالی نداره چون زیاد نیست :) پینوشت: کوتاه نویس شدهم تازگیا !
کشیدن دندان عقل :) - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:05
خب من دندون عقلمو کشیدم :) از بچگی خیلی برام دندون بررسی از مرجع کشیدن طبق کپی رایت عجیب بود و همیشه ازش میترسیدم، موقعی که ارتدونسی میخواستم بکنم میترسیدم بخوام دندون بکشم اما لازم نشد. خلاصه که الان کشیدم و تموم شد رفت. یه کوچولو الان اثر بیحسی رفته و درد میکنه اما همون موقع اصلا درد نداشت و خیلیم...
یار مهربان کتااااب :) - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:05
اول اینکه هفته کتابخونی مبارک :) دوم اینکه به کتابفروشی ها با ارائه کارت ملی بیست درصد تخفیف میدن و من و خونواده جان و کیانا رفتیم شهر کتاب چهار باغ بالا که خیلی دوسش دارم کتاب خریدیم. من کتابهای: داس
تکمیل ظرفیتتتتت - تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:05
امروز صبح ساعت هفت از خواب پاشدم که برم دانشگاه اما خیلی خوابم میومد و بعد از فکر کردن به اینکه کلاس دومم دیفرانسل خواهد بود تصمیمم رو از کلا دانشگاه نرفتن به کلاس اول رو نرفتن تغییر دادم. به همین دلی
خود عید 2 :) - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
به نظرم یک فرودین تاریخ خیلی خوب و دوست داشتنی و بی نظیر و خاصیه :) ما هنوز جایی نرفتیم. امشب انشاا... خونه مامان بزرگ خواهیم رفت و همه اونجا جمع هستیم. در ضمن دیشب خواب پدربزرگم رو دیدم. حالم؟ فوق العاده :))))) خدایا شکرت و خدایا لطفا حال هممون همیشه خوب باشه. :)
خود عید3 :) - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
دیروز ساعت حدود شش رفتیم خونه مادربزرگم و بعد و قبل ما کلی از فامیلا اومدن اونجا که شامل دایی ها و خونواده هاشون،پسر عموهای پدربزرگم و خونوادشون بودن. پسر دایی ام الکترو اسکوترشو آورده بود و هممون بازی کردم و یاد گرفتیم کمی.البته همه ی هممون که نه.من خودم تا حدود زیادی یاد گرفتم .در ضمن تصمیم گرفتم ...
کتاب - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
الان دیدم یادم رفته درباره کتاب "تمام چیزهایی که نمیگوییم " بنویسم. این کتاب چند روز پیش تموم شد، خیلی زود خوندمش.داستان جالبی بود و صفحه اخرش خیلی جالب تر بود.
خود عید 4 :) - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
امروز دومین روز خوشگل از عید سال 97 هست :) صبح پاشدیم رفتیم فرشچیان من سه تا کتاب گرفتم، مامانم یک انگشتر، خواهرم یک مداد و شوهر خواهرم یک خودکار :) بابام هم چیزی نگرفت.اونجا هزار تا از کتابهای مورد علاقم رو دیدم.و کلا چنین جاهای پرکتابی رو خیلییی دوست دارم. عصر جیگر خوردیم و بعد عمه ام به همراه پسر...
خود عید 5 :) - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
سومین روز از عید اینجوری گذشت :صبح دیر پاشدم و بعد از صبحانه و حمام و خوندن کتاب "حال الینور آلیفنت کاملا خوب است" و ناهار کمی خوابیدم. بعدش پاشدیم رفتیم خونه مامان بزرگ و اونجا کمی نشستیم و بعدش با دایی اینا رفتیم میدون نقش جهان.اونجا ماشین هارو گذاشتیم یک پارکینگ کمی دور و بعدش خواهرم و شوهرش هم ب...
خود عید 6 :) - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
چهارمین روز از عید: ( بنویسیم که چون ساعت از دوازده گذشته تاریخ پنجم ثبت میشه یا نه ؟!) امروز صبح شوهرخواهرم برامون کیک و برای منحصراً من فسنجون آورد :) کیک مال تولد مادرش بود که دوم فروردینه اما سوم جشن گرفته بودن .خواهرم اومد درحالیکه من توی تخت بودم بهم گفت برات کیک و فسنجون آورده ،بدیهیه که کلمه...
آیا حسادته؟نقده؟چیه؟! - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
وااای چقدر این آدمایی که واسه خواننده های جدید موفق جوک درست میکنن و ازشون متنفرن لجم رو در میارن! اولش هی حامد همایون رو مسخره کردن،بعد حمید هیراد، حالا هم بهنام بانی.اخه یعنی چی؟چشم دیدن موفقیت یکی رو ندارین؟ خب صداشون خوبه، ترانه هاشون قشنگه،تلاش کردن ،موفق شدن. این که خوبه تنوعم بیشتره کلی گزینه...
خود عید 7 - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
پنجمین روز: صبح که هیچ کاری نکردیم،شبش خونواده شوهرخواهرم اینا اومدن و چیزهای عیدی خواهرم رو آوردن . من و نگین (دختر خواهرشوهر خواهرم)هم کلی صحبت کردیم و اینا. و ششمین روز: صبح من خونه بودم و کلا به جز کتاب کار خاصی نکردم. عصر حدود ساعت پنج با مامان و خواهرم و شوهرش و نگین رفتیم ستی سنتر سپاهان شهر....
خود عید 8 - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
در روز هفتم عید متاسفانه خاله مادرم فوت کردن. خانم بسیار مهربون و خوشرویی بودند.انشاا... که روحشون شاد باشه. و انشاا... که خداوند به بازماندگان صبر جمیل عطا کنه. روز هشتم هم در مراسم ایشون شرکت کردیم
خود عید9 - تاریخ: 1397/1/10 ساعت: 5:15
9 فروردین: الان ساعت دو هست و تا الان مهمونی بودیم .مهمونی روز نهم بود و طبیعتا چون از نیمه شب گذشته تاریخ دهم ثبت میشه. مهمونی امروز، مهمونی بود که خانواده عروس میگیرن و فامیل های داماد رو دعوت میکنن به صرف غذا و میوه و ... بسیار بسیار خوش گذشت خداروشکر :) تانیای عزیز دلم رو هم دیدم و کلی باهاش باز...
رمان اتاق - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 15:36
کتاب "اتاق" رو از فیدیبو دانلود کردم، من نشر آموت رو میخواستم ولی فقط نشر روزگار رو داشت.من خیلی با کتابش ارتباط برقرار نکردم.یه جورایی خسته کننده بود.تا حدود صفحه نود رو خوندم ولی از اون به بعدش رو همینجوری رد کردم. این روزها تصمیم گرفتم بیشتر کتاب الکترونیکی بخرم چون کتابا رو معمولا فقط یکبار میخو...
خرید :) - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 15:25
با یک حالت شلخته و یک روتختی مچاله شده نشسته بودم کتاب میخوندم و میخوندم و میخوندم...وسطاش رفتم کمی از بستنی زعفرونی که عمو منوچهر آورده بود خوردم و باز خوندم، رفتم سر لپ تاپ عکسای تابستون ۹۴ رو دیدم و باز کتاب خوندم.ناهار خوردم و باز خوندم،خلاصه هی خوندم.چند تا فصل خوندم تا بالاخره تصمیم گرفتم کمی ...
ما تمامش میکنیم - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 15:25
کتاب ما تمامش میکنیم همین الان تموم شد.خیلی به شدت من رو یاد بعضی رمانهای ایرانی مینداخت.کتاب خوبی بود اما به همین علتی که گفتم خیلی هم دوستش نداشتم.به خصوص که فضای نسبتا غمگینی داشت. درباره یک دختر آمریکایی بود که اسم و فامیلش و روحیاتش کاملاً مناسب گل فروش شدن بود،پسری رو در گذشته اش دوست داشت و پ...
این روزهای پایانی تابستون - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 4:48
+دیروز لپ تاپ خریدم.k556 uq ایسوس که تجهیزات سخت افزاری خوبی داره و رنگش هم طلاییه.الان در حال انتقال دادن عکس، کتاب، موزیک و یک سری چیزهای کامپیوترم به لپ تاپ هستم. بعد از گرفتن لپ تاپ، ساعت هشت رفتیم خونه مادربزرگم.بعد از مدتی دایی هم بهمون ملحق شد و شام خوردیم و ماها همونجا خوابیدیم.کمی مونده به ...
کتاب جانِ جدید :) - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 4:48
+امشب به همراه مادرم ،خواهرم و دوست مادرم و دخترش رفتیم برای خرید کفش.بعد از کلی زیر و رو کردن خیابون و تصمیم برای رفتن به یه جای دیگه بالاخره از مغازه ی اولی که یکبار ردش کرده بودیم کفش گرفتیم.بعدش هم یه شام خوشمزه نوش جان کردیم و وقتی اومدیم خونه تماس گرفتیم با عمو منوچهر که بیاد اینجا.من الان اوم...
عزیز هم - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 20:02
دوشنبه شب بود،نشسته بودم روی تختم که تلفن زنگ خورد و خبر دادند حال پدربزرگم خوب نیست. چشمامو بستم و باز کردم و امروز سه شنبه ی هفته ی بعدشه.یک هفته ی عجیب و شلوغ و غمگین به سرعت گذشت. ذهنم در این هفته بسیار آشفته بود و خسته.همینطور بدنم. تازه داره خاطرات یادم میاد...پدربزرگ مهربونم که همیشه بنابر یه...

برچسب‌های مرتبط

من و درسام | ماجراهاي من و درسام | کتاب من و درسام | جانماز مادربزرگ | این روزا | این روزا گوزنو سر نمیبرن | این روزا با کی میخندی | این روزا میگذره | این روزا هم میگذره | این روزام میگذره