خرید بک لینک
+ اینستای پیج ک!تابمو دی اکتیو کردم و حیلی احساس بهتری دارم الان. اینطوری بهتره فعلا تا یه فکری براش بکنم. شاید بشه فقط پیجی واسه اینک خودم بدونم چی خوندم و نظرم چی بوده با عکس خوشگل همین. + امروز جلسه آخر زبان بود! یعنی کامل تموم شد! فارغ التحصیل شدیم و قراره بهمون در یک دورهمی دیپلم بدن. احساس خوبی دارم و احساس راحتی. مخصوصا که امروز واسه امتحان به شدت استرس داشتم و واسه رسیدن بهش همش فک میکردم ی مشکلی پیش میاد ب جلسه نمیرسم چون ک هی معلم میگفت اگ نیاین نمیشه و دیگه نمییگرم تا چند سال دیگه و اینا. خلاصه که خداروشکر به موقع رسیدم مثل همیشه زودتر از همه و امتحانم خوب بود. رایتینگ رو خوب نوشتم به نظر خودم ولی اسپیکینگ طبق معمول همگی هول کردیم. یکم اشتباه داشتم اما خودم درک میکنم واقعا با اون حجم استرس. مهم اینه دو تا اصطلاحی ک تو ذهنم بود رو گفتم و یکیشم معلم گفت خیلی خوب بود. Needless to say خلاصه که احساس خوبی دارم تموم شد. هنوز کامل درکش نکردم ولی خوبه. باورم نمیشه. یعنی تموم؟! اره تموم! فقط اینکه یک ماه و نیم دیگه حدودا بازم کلاس میذارن اما دیگه ترمیک نیست ماسه بهتر شدن و فراموش نکردن و ایناس. الان فقط ب این فکر میکنم ک برام ج سطحی میزنه تو دیپلم. +سامانه س» جاد واسه آزادسازی مدرکم رو خیلی وقته تو ذهنم دارم و ی کارایی هم انجام دادم و فهمیدم که خب باید از اول برم مدرک رو آزاد کنم. یعنی کل کارها از اول به علاوه گرفتن مدرک از دانشگاه. خیلی سخته مخصوصا که صبحا نمیتونم برم و بدتر اینک یکی از کسایی ک باهاش حرف بدن برا کارم خیلی برخورد بدی داشت. حالا دیگه نمیدونم. امیدوارم زودتر این قضیه جل بشه.  + مورد بعدی نگرانیم اینه که بعد ارتدونسی یکم دنذونام ب هم ریخت و این محافظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: سه شنبه 11 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:14

این هفته کلی بیرون رفتم و خیلی خوب بود. جمعه رستوران باکس و کافه همراه. شنبه کلاس زبان و یکم خرید. یکشنبه های چیپس با مامان و موس خریدیم. دوشنبه ناخن هامو درست کردم پیش یه نفر جدید که خیلی خوش اخلاق بود، سه شنبه رفتیم دیدن روهام که عمل کرده بود و چهارشنبه با ستاره نیلو سپیده کافه بودیم خیلی خوش گذشت. امروزم که میریم باغ. و فردا هم صبح کافه با فاطی عصر اتاق فرار باهاشون :) خیلی خوب بود و خوش گذشت. راستی چهارشنبه صبح دختر دایی مامانم مهمونمون بود عصر هم دوست مامانم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 22:16

خب من این روزا واقعا اینستا بیشتر هستم اما بازم گفتم ثبت کنم که از ۴ تا ۷ عید سفر بودیم: مازندران  روز اول ۴ فروردین تو راه ترافیک اول خوب خوراکی ساعدی نیا شب خسته خونه مزگان قرمه سبزی نم نم بارون شب خوب روز دو  آلیاین دریاچه ناهار جوجه عصر بازار امل روز سه دریا محمود آباد  بازار خرید اووکادو و لواشک اینا مربا بهار نارنح تاهار ماهی شب آش آوردن بارون نم نم  قدم زدن بیرون هر شب صدا بارون روز چهار برگشتن اکبر جوجه صبحانه نیمرو و نون عالی  سوهان و اسپرسو و توییست خوب شکلات باز کردن ننه یواشکی  تو گوشم آروم انتقاد میکرد :) پرتقال ها   بازم کلی چیزا بود اما همین قدر رو مینویسم دیگه. خوش گذشت و خوب بود. اما خستگی هم داشت.   * چقدر امسال پر برکت بود. کلی پول اضافه آوردم طبق برنامه البته چون تو سفر زیاد خرید نکردم. خوراکی جدید گرفتم رب ازگیل و دلال و اینا سوهان ساعدی و نمیدونم مربای بهار نارنج اما لباس نه. کلوچه اینا هم خریدم.  بعد کلی کتاب دارم هم کاغذی هم الکترونیکی طاقچه هم هدیه داده.  باز خریدای لازم رو آنلاین امروز انجام دادم و پول اضافه اومد و تصمیم گرفتم امسال لباس کمتر بخرم برحسب نیاز فقط.  امیدوارم امسال سالی باشه که کتابم چاپ میشه و عالی پیش میره و نویسنده تمام وقت میشم به علاوه بلاگر کتاب  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 15:25

امروز صبح سرکار بودم، بعد متن پادکست رو کمی کار کردم، خوابیدم، کار، بیرون و خرید نخ دندون اینا، متن پادکست، حموم، تمیز کردن دراور به منظور خونه تکونی! یعنی اگه کسی به خودم در بچگیم میگفت انقدر فعال خواهم شد به هیچ عنوان باورم نمیشد! تازه روتین پوستیم رو هم کامل انجام دادم!

انقدرررر فعال

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 14:52

*دوستای جدیدمون رو دوست دارم البته فامیلیم اما قبلا اصلا نمیشناختمشون، خیلی فامیل نزدیک نیستیم. اما الان هرازگاهی میبینیمشون و خیلی خوش میگذره و کیف میده معاشرت باهاشون. اتاق فرار هم رفتیم و خیلی خوب بود. *الان باز تصمیم گرفتم پیجم مخصوص کتاب باشه فقط و برای همین اینجا زیادتر خواهم اومد :) امیذوارم *دم عیده و منم از همیشه و تا همیشه عاشق عید. امسال گفتم همه کارامو زودتر انجام بدم چیزی نمونه اخر عید به جز ناخن و ابرو اما ناگهاااان همین امروز تصمیم گرفتم همه کارایی ک میخثاستم بعذ عید انجام بدم رو الان انجام بدم ! مثلا کراتین مو و ژل ها. عیب نداره به جاش ذوق زده ام ک عید عالی میشم به امید خدا :)  *بی صبرانه منتظر دو بسته پستی ام. یکی هودی) نعیمه که جلوش خرس داره و اون یکی هم پاپیون توری ک خیلی مده.  *همه چی خوبه خداروشکر :) رو کتابم دارم کار میکنم و امیدوارترم و میدونم میشه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 14:52

یاد اون روزایی ک اروم بودم و دلم خوش بود و حداقل حداقل نمیدونستم استرس چیه بخیر! نمیگم الان بدم خداروشکر. اما یه روزایی دیگه زیاد از حده. امروز سرکار خیلی اذیت شذم. خیلی زیاد میدوتم بخشیش به خاطر بلندپروازی خودمه. بلندپروازی میتونه شامل استرس بشه. میتونه از زندگی اروم دورت کنه. اما نمیتونم دست از حسودی کردن بخ کسایی ک پولدار به دنیا اومدن و یه شغلی هم برای سرگرمی دارن بردارم! اینطوری نیست که حسرت بخورم. ابدا. همیشه میدونم یه ادم خودساخته بسیار بسیار متفاوته با کسی که داره پول بقیه رو مصرف میکنه (بدون هیچگونه قضاوتی) اما خب، راحتن دیگه!  یکم دلم پر بود از امروز. بقیه روزا معمولا اینجوری نیست و خیلی وقته روز اینجوری نداشتم. امیدوارم به زودی قضیه کتاب اوکی بشه فقط.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1402 ساعت: 2:46

چقدر این روزا خسته ام. چون هم کارم هست ک سنگین تر شده، هم ادیت کتابم، هم کلاس زبان ک امروز امتحان پایان ترم بود و یک ترم دیگه دارم. این امتحانای جدید خیلی استرس دارن و تازه وقتی تموم میشه و انرژیم ته میکشه میفهمم چقد استرس داشتم و راحت شدم!  درباره کارم بگم که نویسنده ها خیلی حرص میدن. نیاز دارم استخدام کنم بعد که انجام میشه ی سری انقدر بی مسئولیتن که خدا میدونه واقعا خسته شدم از دست بعضیاشون. بقیه اش خوبه. یعنی بعضی وقتا به شدت خسته کننده میشه و ناراحت کننده و عصبانی کننده اما بقیه وقتا خوبه. نمیدونم چرا حواسم پرت شد دیگه میخوام برم! اما اینم بگم طبق برنامه جمعه ادیت کتاب تموم میشه و تازه میرم سر این قضیه که نمیدونم چطوری باید منتشر کرد. میدونم برای ناشر باید بفرستم اما خب یکم پیچیده اس. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1402 ساعت: 2:46

وبلاگ اون شوخی استاد ک خودمون داریم استاد ابولباسط گفتم بستنی تو هندونه میشه اسموتی بابا گفت میشه لتوس ننه ب مامان برای رب گوجه گف تو خوبی و تو کارخونه ها بودی ننه بوی گل یاس میده اینک عاشق قسمت های تابستونی کتابام هستم ک دریا اینا هست ب خاطر بچگی های خودمه ک میرفتیم تو جوب بازی میکردیم و توجوب اب بازی و چسبیدن گیاهای سبز ب پا و دیدن موش و نشستن تیوب  ننه: وانیل رو میگ لاما چش ندارم ببینم، گفتم چای ریخت رو شلوارم بو جیش میده گف ن پس جیش کردی، گف تو ظرف کوچیک ما غذامیپزیم برا مسخره کردن من. گفتم الان رگ قلبت باز شده احساس خوبی داری؟ گف من همیشه احساس خوبی داشتم. گف من هیچیمنیست بابا بهش گقتم قرص کلسیم میخوام خودش پاشد رفت بیاره برام. با اینک پاش شکسته. همیشه خوشحال میشه کمک کنه سوالی چیزیازش بپرسیم.  بابا ب ننه گفت سرتو ببر بالاتر برا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1402 ساعت: 2:46

خب اینم از بالا پایینای زندگی! روزای مهمونی (پست قبل) تموم شد و الان تو روزای بیماری هستیم! خودم خوبم خداروشکر. ولی پای بابام شکسته و پای مامانم ی کیست کوچیک داره، مهم تر اینکه مامان بزرگم امروز آنژیو شد و سه تا رگای قبلش گرفته بود که بالن زدن. امیدوارم خوب باشه. الان توی بیمارستانه. از خدا میخوام هرچه زودتر خوب شه بیاد خونه و دیگه مشکلی نداشته باشه. لطفا هرکی این پستو میبینه برامون دعا کنه.  البته دو سه روز تو سی سی یو بود دیشب اومد خونه شون رفتم دیدمش. فکر کنم به امید خدا امشب برمیگرده خونه باز.  سر خودمم کلی شلوغه. هر روز بعد کار یکم کتاب میخونم و میرم سراغ کار کردن رو کتاب خودم. تا اینجا ساعت دوازده و خرده ای میشه و ناهار و خواب. تمرینای زبان و کلاسش هم هست. و اینکه دارم رو پیج کتابم کار میکنم تا بهتر بشه.  امروز باید برم روغن ماشینمو عوض کنم با بابا و همینطور یکم خرید دارم و کتاب زبانو منگنه بزنم. فردا هم انگشترتو تنگ کنم. باز کارای دیگه هم واسه روزای دیگه:) در کل خوبم به جز اینک مامان ب خاطر مامان بزرگ زیاد خونه نیست. زودی همه چی درست میشه میدونم.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1402 ساعت: 9:48

خیلی خیلی خسته ام از نوع خوبش با لبخند. نوعی ک عاشقشم و منو یاد روزای دانشگاه سمیه میندازه. کلی حس خوب و دوستام و اینا. امروز کلاس زبان داشتم بعدم کیک پختم و بابا هم کالباس گرفت گفت برای منه. خوشمزه بود و الانم که دارم میترکم :) هرچند کیک به زیاد خوشمزه نبود و البته مطابق چند کیک اخری ک پختم وسطش نپخته بود و تهش ته گرفته کمی، بایذ درباره اش تحقیق کنم. +دیگه اینکه عااااشق ورزش کردنمم این مدت. مرتب ورزش میکنم هفته ای دوبار لااقل و حس خوبشو خیلی دوست دارم. انرژی اعتماد به نفس و همه چی میده. + روابطم با دوستام رو خیلی دوست دارم. قراره به زودی ی دوست خیلی خوب که کلی حرف داریم با هم رو ببینم :زهرا. و فردا هم قراره چند تا از دوستای هنرستان بیان یک کافه. واقعا دلم براشون تنگ شده و میخوام بهشون بگم گاهی بریم بیرونی چیزی. سه شنبه هم که قراره با فاطمه بریم سینما. خلاصه که دوستای خوبم کنارمن و واقعا شادم میکنن. + سالن ستاره به دلایلی اوکی تشد و قراره پسش بدن. امیدوارم یه سالن خوب پیدا کنه بره برای کار. + برای پیج اینستاگرامم ایده های جدید دارم امیذوارم خوب عمل کنن. + عمو منوچهر رو از اخرین باری که راویس بودیم ندیدم. امیدوارم به زودی ببینیمش باز. هرچند برنامه این هفته ام به جز پنجشنبه و دوشنبه پره. اونم مشخص نیست تازه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 23:44

من الان خیلی خسته امممم و نمیدونم چطورین اینجور موقع ها حوصله دارم بیام اینجا بنویسم. نمیدونم خستگی خوبیه انگار! ناشی از بدو بدوی خوب.  امروز رفتیم سیتی سنتر حرید من یخ پافر کوتاه مشکی خریدم و یه ماسک. بعد عاشق اخلاق خودم شدم! انگار برگشته بودم به من قبلی. با صلابت و اینا :) یعنی خلاصه یه ورژن بهتر دیگه.  بعدم رفتیم پاساژ کوثر چون عموی مامان نقره میخواست برای زنش و دو تا گردنبند گرفت خلاصه بعد کلی ویدیو کال. ناهارم سیتی خوردیم خوشمزه بود واقعا.  دیگه اینکه دیشب هم با مامان بزرگ رفتیم خونه عموی مامانم اش رشته بردیم و شیرینی کلی جرف زدیم خوش گذشت. امروز عموی مامان بهم گفت برامون تو کیک بخر برای دسر که اصلا وقت نشد. امیدوارم قبل برگشتن بریم کیک بگیریم.  البته برگشت امروز کلی ترافیک بود و من متنفرم از رانندگی تو ترافیک کلی عصبانی شدم مخصوصا ک ی مسیر هم بسته بود. ولی باز حالم خوبه الان.  خداروشکر دیگه همه چی خوبه. راستی دیشب با ی ادم نسبتا معروف ویدیو کال حرف زدیم از طریق عمو که نزدیکترین ؛؛ب٪رخور«د من با به س؛لب@ریتی بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 23:44

انقدر این روزا میریم بیرون که نگو ودقیقا هم سبک زندگی مورد علاقه خودمه. بیرون رفتن شبا تا یازده اینا! البته نه هر شب، مثلا امشب میخوام بمونم خونه رو کتابم کار کنم و همینطور نویسنده استخدام کنم.  راستی نوشتم عمو منوچهر اومده؟ دیشب باهاش رفتیم راویس چیاکو غذاش خیلی بد بود. قهوه کافه همراهم برخلاف همیشه خوب نبود. البته شاید چون دی کف سفارش دادم. بعد اینکه هفته پیشم رفتیم تش کباب که نسبتا خوب بود مخصوصا ادنا کباب و بعد رفتیم طنجه برای چای و باقلوا. خوشمزه بود اما یکم گرون.  چند باری هم عمو اینجا بود و غذا از بیرون گرفتیم و خلاصه که باید رژیم بگیرم :)))) با همسرش هم انگلیسی حرف زدیم که خیلی خوب بود و انقدرم خوش اخلاقه که نگو.  کار و همه چی خوبه. جمعه رفتم کافه و کتابم خریدم کلی خوش گذشت. خداروشکر بابت همه چی و این حسای خوبی که دارم. امیدوارم همه همینطور باشن.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: جمعه 5 آبان 1402 ساعت: 1:26

داره بارون میاد و مدت زیادی از پنجره اتاقم زل زدم به بارون و بوشو حس کردم و حس خوب گرفتم و به صداش گوش کردم. خیلی اروم بودم. نمیدونستم میتونم این همه مدت کاری نکنم فقط به بارون نگاه کنم که البته زیر نور چراغ فقط کمی پیدا بود. ولی خوبه. هیچ کاری نکردن خوبه. 

حس خوبی دارم الان. 

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: جمعه 5 آبان 1402 ساعت: 1:26

دیشب خونه مامان بزرگ بودیم و یه حرف جالبی زد. گفت چطور ممکنه پول میاد تو این کارت بانکی؟ اصلا نه تکون میخوره نه چیزی! چشام داره پاره میشه :)))))))))) یعنی هر بار یادم میفته روده بر میشم

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1402 ساعت: 3:36

وقتی هجده سالم بود حدودا میخواستم واقعا شاد باشم و حتی یاذمه عید ارزو کردم شاد باشم. بعدها به این نتیجه رسیدم که توی زندگی قرار نیست همیشه شاد باشیم و قراره تلخی و خوشی و شیرینی با هم باشن. اما حالا، بعد سالها بعد کلی بالا پایین به این نتیجه رسیدم دوباره که میخوام شاد باشم! اره زندگی سختی داره آسونی داره همه چی داره اما فقط یک بار زندگی میکنم و خداروشکر اوضاعم خوبه. پس نباید غصه بخورم. اره شاید فلان مشکل رو داشته باشم اما با غصه خوردن حل که نمیشه. میتونم به جاش این روز رو با خوشحالی بگذرونم. با شادی با حس خوب نمیدونم میتونم زندگی کنم لذت ببرم از امکاناتی که دارم از همه چی. میخوام خوشحال باشم! وقتایی ک نیستم هم انقدر اداشو دربیارم تا خوشحال شم. اره واقعا اگه لازم بشه میتونم همین الان کلی گریه کنم! منظورم اینه که منم مثل همه مشکلات دارم اما میخوام خوشحال باشم همین.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها بهرامی تاريخ: دوشنبه 17 مهر 1402 ساعت: 3:36

صفحه بندی