آشپزی و سیرک و بقیه چیزا
-
تاریخ: 1403/2/11 ساعت: 15:14
+ اینستای پیج ک!تابمو دی اکتیو کردم و حیلی احساس بهتری دارم الان. اینطوری بهتره فعلا تا یه فکری براش بکنم. شاید بشه فقط پیجی واسه اینک خودم بدونم چی خوندم و نظرم چی بوده با عکس خوشگل همین. + امروز جلسه آخر زبان بود! یعنی کامل تموم شد! فارغ التحصیل شدیم و قراره بهمون در یک دورهمی دیپلم بدن. احساس خوب...
کلی بیرون
-
تاریخ: 1403/2/3 ساعت: 22:16
این هفته کلی بیرون رفتم و خیلی خوب بود. جمعه رستوران باکس و کافه همراه. شنبه کلاس زبان و یکم خرید. یکشنبه های چیپس با مامان و موس خریدیم. دوشنبه ناخن هامو درست کردم پیش یه نفر جدید که خیلی خوش اخلاق بود، سه شنبه رفتیم دیدن روهام که عمل کرده بود و چهارشنبه با ستاره نیلو سپیده کافه بودیم خیلی خوش گذشت...
سفر شمال
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 15:25
خب من این روزا واقعا اینستا بیشتر هستم اما بازم گفتم ثبت کنم که از ۴ تا ۷ عید سفر بودیم: مازندران روز اول ۴ فروردین تو راه ترافیک اول خوب خوراکی ساعدی نیا شب خسته خونه مزگان قرمه سبزی نم نم بارون شب خوب روز دو آلیاین دریاچه ناهار جوجه عصر بازار امل روز سه دریا محمود آباد بازار خرید اووکادو و لواش...
فعال
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 14:52
امروز صبح سرکار بودم، بعد متن پادکست رو کمی کار کردم، خوابیدم، کار، بیرون و خرید نخ دندون اینا، متن پادکست، حموم، تمیز کردن دراور به منظور خونه تکونی! یعنی اگه کسی به خودم در بچگیم میگفت انقدر فعال خواهم شد به هیچ عنوان باورم نمیشد! تازه روتین پوستیم رو هم کامل انجام دادم! انقدرررر فعال Adblock test...
زندگی این روزا در اسفند عزیز
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 14:52
*دوستای جدیدمون رو دوست دارم البته فامیلیم اما قبلا اصلا نمیشناختمشون، خیلی فامیل نزدیک نیستیم. اما الان هرازگاهی میبینیمشون و خیلی خوش میگذره و کیف میده معاشرت باهاشون. اتاق فرار هم رفتیم و خیلی خوب بود. *الان باز تصمیم گرفتم پیجم مخصوص کتاب باشه فقط و برای همین اینجا زیادتر خواهم اومد :) امیذوارم ...
روز کاری بد
-
تاریخ: 1402/11/22 ساعت: 2:46
یاد اون روزایی ک اروم بودم و دلم خوش بود و حداقل حداقل نمیدونستم استرس چیه بخیر! نمیگم الان بدم خداروشکر. اما یه روزایی دیگه زیاد از حده. امروز سرکار خیلی اذیت شذم. خیلی زیاد میدوتم بخشیش به خاطر بلندپروازی خودمه. بلندپروازی میتونه شامل استرس بشه. میتونه از زندگی اروم دورت کنه. اما نمیتونم دست از حس...
همه چی
-
تاریخ: 1402/11/22 ساعت: 2:46
چقدر این روزا خسته ام. چون هم کارم هست ک سنگین تر شده، هم ادیت کتابم، هم کلاس زبان ک امروز امتحان پایان ترم بود و یک ترم دیگه دارم. این امتحانای جدید خیلی استرس دارن و تازه وقتی تموم میشه و انرژیم ته میکشه میفهمم چقد استرس داشتم و راحت شدم! درباره کارم بگم که نویسنده ها خیلی حرص میدن. نیاز دارم است...
موارد جدید :)
-
تاریخ: 1402/11/22 ساعت: 2:46
وبلاگ اون شوخی استاد ک خودمون داریم استاد ابولباسط گفتم بستنی تو هندونه میشه اسموتی بابا گفت میشه لتوس ننه ب مامان برای رب گوجه گف تو خوبی و تو کارخونه ها بودی ننه بوی گل یاس میده اینک عاشق قسمت های تابستونی کتابام هستم ک دریا اینا هست ب خاطر بچگی های خودمه ک میرفتیم تو جوب بازی میکردیم و توجوب اب ب...
روزای غیرمهمونی :)
-
تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 9:48
خب اینم از بالا پایینای زندگی! روزای مهمونی (پست قبل) تموم شد و الان تو روزای بیماری هستیم! خودم خوبم خداروشکر. ولی پای بابام شکسته و پای مامانم ی کیست کوچیک داره، مهم تر اینکه مامان بزرگم امروز آنژیو شد و سه تا رگای قبلش گرفته بود که بالن زدن. امیدوارم خوب باشه. الان توی بیمارستانه. از خدا میخوام ه...
خسته اما با لبخند
-
تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 23:44
خیلی خیلی خسته ام از نوع خوبش با لبخند. نوعی ک عاشقشم و منو یاد روزای دانشگاه سمیه میندازه. کلی حس خوب و دوستام و اینا. امروز کلاس زبان داشتم بعدم کیک پختم و بابا هم کالباس گرفت گفت برای منه. خوشمزه بود و الانم که دارم میترکم :) هرچند کیک به زیاد خوشمزه نبود و البته مطابق چند کیک اخری ک پختم وسطش نپ...
روزای مهمونی
-
تاریخ: 1402/8/17 ساعت: 23:44
من الان خیلی خسته امممم و نمیدونم چطورین اینجور موقع ها حوصله دارم بیام اینجا بنویسم. نمیدونم خستگی خوبیه انگار! ناشی از بدو بدوی خوب. امروز رفتیم سیتی سنتر حرید من یخ پافر کوتاه مشکی خریدم و یه ماسک. بعد عاشق اخلاق خودم شدم! انگار برگشته بودم به من قبلی. با صلابت و اینا :) یعنی خلاصه یه ورژن بهتر ...
گردش زیااادش خوبه :)
-
تاریخ: 1402/8/5 ساعت: 1:26
انقدر این روزا میریم بیرون که نگو ودقیقا هم سبک زندگی مورد علاقه خودمه. بیرون رفتن شبا تا یازده اینا! البته نه هر شب، مثلا امشب میخوام بمونم خونه رو کتابم کار کنم و همینطور نویسنده استخدام کنم. راستی نوشتم عمو منوچهر اومده؟ دیشب باهاش رفتیم راویس چیاکو غذاش خیلی بد بود. قهوه کافه همراهم برخلاف همیش...
بارون
-
تاریخ: 1402/8/5 ساعت: 1:26
داره بارون میاد و مدت زیادی از پنجره اتاقم زل زدم به بارون و بوشو حس کردم و حس خوب گرفتم و به صداش گوش کردم. خیلی اروم بودم. نمیدونستم میتونم این همه مدت کاری نکنم فقط به بارون نگاه کنم که البته زیر نور چراغ فقط کمی پیدا بود. ولی خوبه. هیچ کاری نکردن خوبه. حس خوبی دارم الان. Adblock test (Why?)
کارت بانکی مامان بزرگ
-
تاریخ: 1402/7/17 ساعت: 3:36
دیشب خونه مامان بزرگ بودیم و یه حرف جالبی زد. گفت چطور ممکنه پول میاد تو این کارت بانکی؟ اصلا نه تکون میخوره نه چیزی! چشام داره پاره میشه :)))))))))) یعنی هر بار یادم میفته روده بر میشم
پروژه خوشحالی
-
تاریخ: 1402/7/17 ساعت: 3:36
وقتی هجده سالم بود حدودا میخواستم واقعا شاد باشم و حتی یاذمه عید ارزو کردم شاد باشم. بعدها به این نتیجه رسیدم که توی زندگی قرار نیست همیشه شاد باشیم و قراره تلخی و خوشی و شیرینی با هم باشن. اما حالا، بعد سالها بعد کلی بالا پایین به این نتیجه رسیدم دوباره که میخوام شاد باشم! اره زندگی سختی داره آسونی...
ننه عزیز
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 16:15
امشب رفتم خونه مامان بزرگ و بعد آوردمش خونمون. بهم گفت ستاره کی سالنش باز میشه، گفتم به زودی حالا باید تبلیغ اینا درست کنن. گفت خب به منم بدین پخش میکنم تو مسجد :) گفتم اخه مسجدیا نمیرن. گفت نه میدم فقط به دختر جوونا خودم میدونم به کی بدم :) اینا هم بعضی چیزای کوتاه که یادداشت کردم اینجا بذارم: اون ...
خوشحالم که مینویسم باز
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 16:15
احساس خوبی دارم به زندگیم الان. شاید همه چیز کاملا درست نباشه اما حس میکنم خوب میشه همه چی. عاشق یوگا ام، الان کمتر عاشق آبرنگم ولی در کل حسشو دوس دارم. کارم کتاب خوندنم کتابی که دارم مینویسم. فیلمام پادکست کودک درون و همه چی. شایذ بخوام یه دوره کلاس روانشناسی شرکت کنم چون واقعا خوشم میاد ازش. ضمنا ...
خودم
-
تاریخ: 1402/7/3 ساعت: 16:15
امشب تصمیم گرفتم به خودم افتخار کنم! قبلش هم میکردم اما مخصوصا الان، چون واقعا خوبم واقعا تلاش میکنم واقعا پروداکتیو ام و همه چی عالی پیش میره خداروشکر. از پس کلی سختی براومدم و وسط خیلی مشکلات بودم و جون سالم به در بردم و بعدش مجبور شدم از اول خودمو بسازم و این کارو کردم! تلاشمو کردم به آرزوهام برس...
ذهن
-
تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:28
وقتی داییم رفت تو کما، درست مثل چیزی ک قبلا تو رمانا خونده بودم خاطراتش رو فراموش کردم! سخت بود برام یاداوری ی خاطره خاص. کم کم یادم اومد اما الانم به جز چند تا چیز چند تا لحظه خیلی چیزی یادم نیست بقیه اش کلیه. مثل ی بار ک تو راهرو باع خوابیده بود و در جواب اینکه چرا انقدر بیحالی گفت شما دردای منو ...
مارکده و دروس اخلاقیش :)
-
تاریخ: 1402/6/26 ساعت: 13:28
امروز با تور ربته بودیم مارکده. اولش خیلی ذوق داشتم برای یه مسیر طولانی جاده ای، البته همین امسال کویر هم رفته بودیم. خلاصه خوب بود ی باع که بد نبود و غذا اینا اوکی بود خوش گذشت اما برگشتنی با ترمز شدید راننده چند نفر کمی آسیب دیدن که خوشبختانه چیز جدی ای نبود اما باعث استرس و نگرانی شد و حدود یک سا...