طبق برنامه
-
تاریخ: 1402/1/12 ساعت: 0:59
امشب رو برنامه ای که دیشب گفتم موندم! اولش فکر کردم نمیتونم و حوصله ندارم ولی شد البته با تایم کمتر. بستنی قیفی هم رفتم خوردم بعد سالهااااا. دیروز هم با دوستم و ستاره رفتیم ساباط که خیلی خوب بود. راستی نمیدونم جزو کارای پارسال اینو نوشتم که نه کیلو وزن کم کردم یا نه اما کردم! خیلی همه مهمه برام چون ...
عید
-
تاریخ: 1402/1/8 ساعت: 4:32
خب طبق هز سال از عید بگم. روز اول که مثل همیشه رفتیم خونه مامان بزرگ، اونجا یه سری مهمون اومد. روز دوم صبح رفتیم با دوستم کافه همراه که عللی بود و کلی عکسم گرفتم با دوربین شبش هم رفتیم خونه پسر عمم اینا و روز سوم رفتم عصر بامیه گرفتم با زولبیا و شب پسر عمم اینا اومدن. روز چهارم هم که مامان بزرگ و دا...
روز عید :)
-
تاریخ: 1402/1/1 ساعت: 14:07
خب رسیدیم به روز عید! من همیشه عاشق عاشق عید بودم و هستم و انشاا... که خواهم بود :) خدایاشکرت برای سلامتی خودم و خانواده ام و برای همه چیزای خوبی که بهمون دادی. ممنونم از همراهیت و از اینکه توی قلبمی. خدایا لطفا سال جدید برای همه همه پر از برکت و شادی و خوشبختی باشه. همه چیو میسپرم به دستای بزرگ و ت...
روز بارونی قشنگ
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 16:31
امروز یه روز بارونی خیلی خوشگله، من سرکار بودم با اینکه تعطیل بود ولی خیلی زود تموم شد چون یه سایتا خرابه و فعلا نمیشه ارسال داشت. مجبورم منتظر بمونم دزست بشه؛ فکر کنم تا یازده شب طول بکشه. فعلا بیکارم و کلی کتاب خوندم. الان میخوام دو تا مورد از قبل رو بنویسم: -مامان بزرگم یه دفعه گفت یادته بابابزر...
اسم سال: پیشرفت زیاد به کمک خدا :)
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 12:07
شاید الان کمی زود باشه برای نوشتن از سال ۱۴۰۱ ولی میخوام بنویسم چون نمیدونم برسم دیگه یا نه. اول از همه بگم که این دو سه ماه اخیر بی اغراق بیشترین تغییر رو داشتم در خودم. اول از همه سعی کردم تغذیه ام رو بهتر کنم، کمی تحرک بیشتر هم اضافه کردم. بعد از اون با خوندن کتاب نیمه تاریک وجود فهمیدم که لیاقتم...
مدیتیشن
-
تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 12:07
متوحه شدم که جادوی مدیتیشن چیه واقعا! کلی کمک کرد بهم خودمو دوست داشته باشم و این ارزشمنده خیلی خداروشکر میکنم ب خاطر اینک چالش یک ماه مدیتیشن روزانه رو برای خودم گذاشتم. به هرکی این پستو میخونه توصیه میکنم مدیتیشن انجام بده. واقعا خوبه.۰ Adblock test (Why?)
کلافه
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 19:49
خیلی کلافه ام. خیلیامون به اینستا وابسته بودیم، حالا داستان کسایی که ازش درامد داشتن هم که یه چیز جداس. واقعا باورم نمیشه دیگه نداریم. کلی خاطره داشتیم ک تو اینستا به اشتراک گذاشتیم! کلی پست از خودمون از روزامون، کلی تلاش برای پیجا و همه چی! چرا اصلا بایذ اینجوری باشه؟! خیلی کلافه ام Adblock test (...
برف قشنگ :)
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 19:49
این چند روز برف میومد! باورم نمیشه اصلا چون عادی نیست اینجاها برف بیاد. روز اول کلی اومد و رفتیم برف بازی اماااا روزای بعدی تا همین امروز ظهر برفای ریز میومد مرتب و مخصوصا رو ماشینم مینشست :) عاشق عاشق اون برفای زیر بودم. انگار گل عروس بودن یا انکار دونه هایی بودن که مستقیم از بهشت میومدن رو سرمون. ...
کتابم
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 19:49
تمام عمرم میدونستم که عاشق نوشتن ام اما قسمت بود آلان شروع کنم کتابمو! نمیدونم چی میشه ولی دلم میخواد واقعا دلم میخواد یه کتاب بنویسم حتی اگ هیچوقت چاپش نکردم! یه اشتیاق عجیبی دارم بدون توجه به نتیجه که واقعا برای خودمم عجیبه! البته انشاا... که چاپ کنم و کتاب خوبی بشه. دلم میخواد واقعا کمک بکنه به ه...
چقدر چیزایی که توی این پست نوشتم رو دوست دارم
-
تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 14:47
امروز روز شانسم بود! خب شایدم نبود! به هرحال صبح که فکر میکردم کمی وزن اضافه کردم با ترس و لرز رفتم روی ترازو و در کمال تعجب دیدم وزن کم هم کردم! خیلی خوشحال شدم انقدر که چند ثانیه اول نمیفهمیدم دقیقا دارم روی ترازو چی میبینم! بعدش برای صبحانه ام املت درست کردم و تخم مرغش دو زرده از اب درومد! البته ...
جمعه
-
تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 14:47
خب امروز خوب نیستم! هم به خاطر اخبار که انگار باخبر شدن ازشون ناگزیر شده و هم به خاطر زندگی شخصی خودم. امید دارم که روزی همه چیز خوب میشه، و به جز این مدل فکر نمیکنم بشه راحت زندگی کرد. همین امیدوار بودن رو هم قبلا نداشتم و الان خیلی قدرشو میدونم. خدایا شکرت برای امید واقعا. بدون امید که اصلا نمیشه،...
وطن
-
تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 14:47
+خاله ام قبل اربعین رفته بود کربلا و ما امشب زفتیم دیدنش. انقدر این مدت کار داشتیم رنگ کردن خونه و شستن فرشا و پرده ها و رفتن دنبال مبل و...، خاله مثل همیشه مهمون نواز بود و کلی خوش گذشت. +حالم؟ نمیدونم بد نیستم فکر کنم. خوبم نیستم. دقیقا نمیدونم چی ام. امیدوارم خوب بشم. میخواستم جمعه برم شهر کتاب و...
بعد دو ماه
-
تاریخ: 1401/3/11 ساعت: 15:52
باورم نمیشه نزدیک دو ماهه نیومدم اینجا. فکر کنم علتش وجود اینستاگرامه که همه چیو اونجا میذارم و حس میکنم خب نیاز نیست جای دیگه ثبت شه البته ناخوداگاه. ننوشتم کلاس نویسندگی میرم که خیلی خوبه، یک کار جدید دارم شروع میکنم، همچنین چند ایده جدید دارم که فکر میکنم جواب بدن. جالبه اخرین چیز عالی ای که بهش ...
۱۴۰۰ چطور بود؟
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 9:21
فکر کنم هر سال اینجا میومدم درباره اون سال مینوشتم. الانم وقشته از ۱۴۰۰, بنویسم. از اولش بگم. بی صبرانه منتظر عید بودن چون کلی کار کرده بودم در سال ۹۹ و توی عید تقریبا هوش گذشت اما بعد بی صبراانه منتظر بودم کار کنم دوباره چون حوصلم سر رفته بود! بهار رو رفتن اتاق بالا و تابستون، اوایلش خوب بود بعد کم
روز ۱/۱/۱
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 9:21
خب دیشب عید شد! ما قبل سال تحویل کلی رقصیدیم چهارتایی :)))) انقدر خوب بووود که نگم. بعدشم که تبریک اینا ولی عید دیدنی نرفتیم انشاا... از امشب میریم. وای باورم نمیشه قرن جدید شروع شده! خیلی بزرگه به نظرم مفهومش. یادمه دفعه قبلی که سال ببر بود دبستان بودم یا راهنمایی، فکر نکنم دیگه بعدش ببر بوده باشه
کیش ۴۰۱
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 9:21
خببب ما از سوم تا شیشم فروردین رو رفته بودیم کیش، اینجا میخوام راجع به این سفر بنویسم که یادگاری بمونه. روز اول وقتی رسیدیم رفتیم ساحل یکم عکس اینا گرفتیم و بعد رفتیم شاتل و پاراسل. من کلی ترسیدم و جیبیغ زدم اما خوشحالم که رفتم. مخصوصا پاراسل که پشیمون شده بودم و ترسیده بودم اما رفتم. غواصی هم خواه
بعد مدتهاااا
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
تقریبا یک ماهه که نیومدم اینجا. علتش اینه که سرم پر از فکره و البته خیلی چیزا رو تو اینستا مینویسم پس اینجا کمتر فرصت میشه بیام. راستش دارم به یه پروژه خوب فکر میکنم که خیلی دوست دارم بگیرم چون پول خیلی خوبی داره. همینطور دارم به این فکر میکنم که کارای جدید شروع کنم. سایتم رو میخواستم دیروز راه اندا...
بابای عزیزم
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
بابام دو روزه میخواد بره حموم و نمیره. به مامانم گفتم انگا سختشه بره حموم. بابام گفت اره خیلی بده، بچه هم که بودم خودمو میسوزوندم و نمیرفتم
اشتباه
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
داشتم درباره ناگزیر بودن اشتباه توی کار و تو همه چی میخوندم و اینکه ممکنه کارای زیادی بکنیم، یه سریاش موفقیت امیز باشن و یه سریا نه تو کتاب کاش وقتی بیست ساله بودم میدانستم. بعد همون موقع تصمیم گرفتم یادداشت های قدیمی توی فولدر بوک گوشیم رو بخونم. اولین چیزی که اون ته پیدا کردم درباره همین بود که اش...
کتاب مامان
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
به مامان م کتاب دویی رو دادم بخونه که به گربه ها علاقمند شه.کلی خویشاونده و هرشب میخونه. یه شب بهش گفتم تعریف کن چی خوندی. کتاب و برداشت ورق میزد یادش بیاد و یه جاهایی رو میگفت :***پ.ن: امشب رفتیم ساباط