سایتم
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
امروز صبح یهویی متوجه شدم سایت یکم بهم ریخته ظاهرش . داده بودم کسی برای منو اوکیش کنه. کللللی عصبانی و ناراحت شدم و گریهههه کردم از یاداوری تمام کارایی که برای سای انجام داده بودم و حالا احتمالا باید
چیزای خوب :)
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
آلان تو فهم فلسفه جلد دو خوندم جه برای دوست داشتن ادمای دیگه، اشیا و خودمون ابتدا باید خدا رو به نحوه درست دوست داشته باشیم. عشق خدا باعث گناه نمیشه و موقتی نیست. بعد دیدم بله! همونطور که قبلا هم به ا
چرا
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
امشب یهو به این نتیجه رسیدم که خیلی اعصابم خرده کخ یه عده مردم تو امریکا تقریبا میتونن سرنوشت ما رو تو ایران رقم بزنن! نمیدونم واسه انتخابات واقعا به رای اونا اهمیتی داده میشه یا نه، اما واقعا مسحره ا
راستی عاشق هوای سرد و مطلوب پاییزم :)
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
خیلییی وقته نیومدم اینجا. خیلی کارا کردم. اما حوصله نداشتم بنویسم. در واقع بعد از بلاگ اینتسا و اینکه همه چیو اونجا میذاشتم عادت کردم به اینجا نیومدن و وقتی هم بلاگ رو دیسیبل کردم واسه مدتی، دیگه خیلی
روزای قشنگ پاییز
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
خیلیییی خوابم میادددد نمیدونم چرا ! شنبه ها خیلی کار دارم چون باید محتوا بدم به نویسنده هام. بعد هم یه سری کار داشتم و در نهایت وقتی همه چی تموم شد، بازم کار خط نخورده تو لیستم داشتم! عصر اصلا حوصله
این روزای قشنگ :)
-
تاریخ: 1399/9/14 ساعت: 12:41
چند روز پیش به مامانم گفتم چطوری انقد امیدواری؟ خیلی خوبه. چون دیده بودم این و. یکم برام حرف زد اما تاثیر گذارترینش این بود که حضرت زینب (س) کلی سختی کشیده ولی معنیش این نبوده که خدا دوسش نداشته، بلکه
خدای عزیز و مهربونم
-
تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 5:31
قبلا هم همیشه میدونستم خدا دوستم داره، اما دیروز فکر کنم، به این نتیجه رسیدم که خدا واقعا دوستم داره؛ واقعا حسش کردم. واقعا از ته ته دلم. که خدا دوستم داره و حواسش بهم هست و هوامو داره و تمام این حسای خوب. ممنونم خدای عزیزم. خودت میدونی که منم عاشقتم ❤️❤️❤️❤️❤️دعاهامو میشنوه، صدامو میشنوه، منو میبین...
سلام به ۲۲ سالگی
-
تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 5:31
فردا تولد ۲۲ سالگیمه. یهنی الان اخرای ۲۱ سالگی هستم. توی ۲۱ سالگی اتفاقات کاری خیلی خوبی واسم افتاد. کار کردم، کلی ایده جدید پیدا کردم و تصمیم گرفتم واسه کار جدید و کارای جدید در واقع. خلاصه که از لحا
تولدمه :))))
-
تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 5:31
تولدم مبارک امروز حالم عالیه و البته تصمیم گرفتم عکاسی کنم واسه تولدم . خدایا شکرت واسه همه چی❤️❤️❤️
روز تولد
-
تاریخ: 1399/3/20 ساعت: 5:31
امروز کلی تبریک گرفتم. بابامم ظهر اومده بود ببینه من کجام گفته مژگان خانوم کجاست. دی منم حموم بودم. دگ شیوا رو هم رفتم دیدم کاردانان اموزشگاه. کلی حرف زدیم و خوش گذشت.
چیزبرگر و باغ
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
*مامان واسمون چیزبرگر بخر **بابا هم میخواد؟ *بابا چیز برگر میخوای ***اره ***چیز برگر چیه؟! عصرا گاهی میریم باغ این روزا، باغ رو دارن درست میکنن و واسه همین خیلی اوضاعش خوب نیست و گلی و ایناس. اما خیلی باصفا و هوا عالی و اب توی جوب و اینا. بعدم اینکه میرن مامان اینا گل میچینن، منم نگاه میکنم و عکس می...
خدای عزیزم
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
امشب نشستم و با خدا حرف زدم. و چقدر اروم و سبکبالم :)
اینو بعدا بخونم !
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
امروز از حدودای ظهر تا همین الان خوابم میومد! دو تا پروژه کاری انجام دادم و یکم کار گرافیکی واسه سایتم اما تقریبا بی فایده بود. احساس ناامیدی میکنم، حس میکنم توی مصاحبه قبول نشدم. از طرفی میگم خب این
خاطره بچگی +تانیا و شجاعت البته :)
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
دو تا خاطره از بچگیم یادم افتاد: یکی تو ارایشگاه داشتم گیلاس میخوردم مامانم کاراشو انجام میداد رنگ و اینا منم هیچی نمیگفتم :) یکی هم با کفشای سفید کمی پاشنه دار بودم، داشتم از پله های ارایشگاه میرفتم
نویسندگی عشقه
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
یه تایمی از کار محتوا متنفر شده بودم و یه زور انجام میدادم، اما امروز داشتم فکر میکردم وقتی بیزینس خودمو شروع کنم، چطور از نوشتن محتواها بکنم؟!
کارگردان
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
کوچیک بودم کارگردانی دوست داشتم و انجام میدم.
فقط مرسی از خدا و تمام
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
من به تنگ آمده ام از همه چیز ، بگذارید هواری بزنم. این شعر کوتاه روایت حال الان منه. چون میخوام دیگه تمام چیزا رو اعم از مثبت و منفی بنویسم، میگم که: نمیدونم اسم این حس چیه، غم؟ استرس؟ اما بیشتر از هم
بدحال
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
امشب هم خوشحال نیستم، بدحالم. و با همه قهرم به جز خدا. من به تنگ آمده ام از همه چیز. دیشب نوشتم حالا خیلی هم حالم بد نیست؛ اما امشب هست. من به تنگ آمده ام از همه چیز. (اوه فکر کردم ننوشته بودمش!) اشک
خورشت ماست بچگی
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
فکر کنم اولین باری که خورشت ماست خوردم دبستا بودم و یه مهمون داشتیم. انقدر خوشمزه بود که نگوووووو و هرگز مثل اون نخوردم دیگه. شایدم یه بار توی عروسی بود که اولین بار خوردم اما طعم اون که گفتم واقعا عالی بود. چرا اینو میگم؟ یهو یادم افتاد : دی پ. ن: امروز کلی کار کردم و خسته امممم
تغییر
-
تاریخ: 1399/3/12 ساعت: 2:08
خب نسبت به اون دو تا پستی کخ نوشتم حالم بهتره تقریبا اما نمیتونم بگم کاملا خوبم. باز اینم بگم در فاصله ای که اینجا نیومدم خوب بودم :) بد شدم باز اومدم :) خلاصه که امروز کلییی کار کردم و کلاس انلاین بی