شغل - تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 14:35
راستی اینو نوشتم؟ اون قصیه که خیلیییهم داخلش مصمم بودم، کنسل شد! یعنی قرار نیست بیخیال شغلم بشم فعلا! خیلی فکر کردم ث چند تا راه امتحان کردم ولی نشد. بنابراین مجبورم فعلا ادامه بدم. خداروشکر سختیش کمتر شده و البته که همه چیز به دید خودمم بستگی داره. پس فعلا هستم :) Adblock test (Why?)
مسجد بچگیا - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 17:51
امروز کلی خرده کاری داشتم. الانم کل بدنم درد میکنه نمیدونم چرا. خسته ام اما این مدل خستگی رو دوس دارم! انگار مفیده.  نمیدونم  امشب رفتم دنبال مامان بزرگم نبودخونه، مجبور شدم برم داخل مسجد از یه نفر سواا کردم گفت اینجا نیست. دیگه تا اومدم برم بیرون دیدم اومد تو مسجد. حیلی خیلی خوب بود حسش! Adblock te...
جمعه قشنگ - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 12:45
امروز روز خیلی قشنگی بود و هنوزم هست. صبح کمی کار کردم اما بقیه روز کتاب خوندم و فیلم دیدم. بعد هم اومدیم باغ و چیپس خوردم و کتاب نامه های عاشقانه به مردگان رو میخونم. خیلی خوبه. آلبالو هم چیدم و شستم. در ضمن چهار تا هاپوی کوچولو ناز رو هم دیدیم. مشکیه همش میخواد دست بده و شبیه گوسفند کوچولوئه. +دیش...
خاطرات قشنگ - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 12:45
یه چند تا چیز نوشتم که بیام توی وبلاگ مفصل بنویسم اما واقعا زیاد شدن پس همینا رو مینویسم و امیدوارم بعدا بدونم منظورم چی بوده:  دادگاه خودمو میگیرم ننه    دیدن احسان و بچه هاش قشنگ یود لواشک حک شده و اینک ستاره گفت فقط مژگان میتونه ببینه ب ننه قند ندادم تو بیمارستان چون مریض بود پس خدا هم صلاح میدون...
کاج - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 12:45
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود! امروز میخوام درباره درخت کاجم توی باغ بنویسم که وقتی بچه بودم کاشتمش. یه روز موفع خونه تکونی من کمک نمیکردم و نمیدونم چی شد لج کردم گفتم اگه اذیتم کنین به شیشه ها رب گوجه میمالم
هفتم - تاریخ: 1402/4/3 ساعت: 15:18
پدربزرگم که فوت کرد باورم نمیشد. و حالا داییم که رفته بیشتر باورم نمیشه. دایی عزیزم که خیلی زیاد میدیدمش مخصوصا قبلا. ای کاش برم یه روز تو عکسای قدیمی یکم ازش عکس پیدا کنم. نمیدونم چرا زیاد خاطرات قبلیش یادم نیست بیشتر چیزای همین اخیرا یادمه. مامانم میگه دو سه سال پیش حالش بهتر بود، میدونم بود اما ز...
۲۵ سالگی قشنگم - تاریخ: 1402/3/22 ساعت: 13:59
روز سخ شنبه رفتیم سیتی سنتر، به جای تولدم خرید کردم یه شلوار سفید طرح آبی حیلی خوشگل و یخ شومیز ابی، و فرداشم رفتم یه شومیز ترم قهوه ای خریدم که واقعااااااا دوس دارم و الان هم تنمه. اما تولد اصلیم امروز بود در واقع که کار خاصی نکردم و فقط پست تولد گذاشتم و مامان بزرگم خونمون بود. عصرم کمی تو خیابونا...
دایی جان - تاریخ: 1402/3/16 ساعت: 14:25
خیلی پیر شدی و انگار توی صندلی داری اب میشی. انگار خجالت میکشی توی عکس باشی. انگار نمیدونم، انگار چیزایی که از دست دادی و مخصوصا ادمایی که این همه روشون حساب میکردی و از دست دادی باعث سرافکندگیت هستن.  پیر شدی. تصویر ذهنی ای که ازت دارم اصلا شبیه خودت واقعیت نیست. عکساتو میبینم و میگم اینجوری هستی و...
حال درونی - تاریخ: 1402/3/16 ساعت: 14:25
پست قبلی حس ناراحتی داشت و غمی که حقیقتا دارم برای داییم.  اما از دیشب و شاید دو سه روز اخیر، یه پرده غمی که چند ساله جلوی چشمام کشیده شده کنار رفت. میتونم ییشتر با خدا باشم و میتونم شادتر باشه و به ادمایی که دوسشون دارم و دوسم دارن اهمیت بدم. میدونم این قضیه داییم هم موثر بود، بهم کمک کرد بفهمم عمر...
تولدم - تاریخ: 1402/3/16 ساعت: 14:25
روز پنجشنبه تقریبا یک هفته رودتر تولدم رو گرفتم، البته تولد که نه، کیک گرفتم و عکاسی کردیم و یک ویدیو قشنگ، برای تولدم انشاا... روز جمعه میرم خرید. بعد اینکه بابام برام یه ویدیو قشنگ فرستاده یود دختر قشنگم سبزه روی من و ارزوی من خیلیییی قشنگ بود واقعا. بهم گفت که خیلی وقته نگه داشته برای یه موقعیت
کوتاه - تاریخ: 1402/2/28 ساعت: 18:47
*دوشنبه دعوت بودیم رستوران از طرف یه خونواده دوست داشتنی و کلی خوش گذشت مخصوصا با وجود نینیشون.  قراره بیشتر برم بیرون با دخترشون. * یه سری اهداف شخصی داشتم برای امسال که فکر میکنم تا حدودی رعایت نکردم. الان قصد دارم روی دوتاشون تمرکز کنم: موندن در زمان حال و با کلام خودم گناه نکنم.  *نوشتن کتاب خوب...
روزام - تاریخ: 1402/2/15 ساعت: 19:13
- تو قشم به خواهرم میگفتیم ازمون دور نشو تو بازار با هم باشیم واسه امنیت. بعد نیومد زود. به مامانم گفتم اخرش کلیه هاشو در مارن توش رو پر کاه میکنن میفرستنش دم هتل :دی +داستان سایه نکن تپت خشکه که به خواهرم گفتم و شعر بابامه. حوصله ندارم بنویسم مطمئنم خودم یادم میاد همیشه :) +نوشتم که ستاره اومد اتاق...
تعطیلات - تاریخ: 1402/2/8 ساعت: 12:42
+دایی و زندایی مامانم جند روزه از المان برگشتن. امشب رفتیم دیدنشون. اصلا انتظار و توقع نداشتم اما برامون سوغاتی اورده بودن. عیدی هم دادن بهمون
امروز تنهایی - تاریخ: 1402/2/8 ساعت: 12:42
من الان شیش ساله گواهینامه دارم خب؟ ولی تا الان هیچوقت نشده بود تنهایی برم اصفهان، میتونستم و بلد بودم و با دوستام و خونواده رفته بودما اما نمیدونم چرا اصلا نمیدونم چرا تنهایی نرفته بودم تا امروز! خیلی خیلی خوب بود یعنی خیلللللللللی ها! اول رفتم کافه یه آیس لاته خوردم و دسر ایبیزا کافه روژند، بعد اش...
کویر ورزنه - تاریخ: 1402/2/2 ساعت: 23:09
امروز رفتیم کویر و خوب بود الانم خیلی خسته امممم اما میخوام اینو بنویسم که تو راه گله گوسفند دیدیم مامانم گفت خیلی مهمه این شغل و اینا و بعد گفت چوپان ها مهم تر از مهندسان، بعدش یهو به خودش اومد و بابام گفت نه مهم تر از مهندس های ساختمان و اینا
اعصابم امروز :) - تاریخ: 1402/1/25 ساعت: 18:23
امروز خیلی عصبی بودم! صبح یکی از نویسنده هایی که استخدام کرده بودم تازه بازی دراورد و شروعش بود. البته خودمم امروز حساس بودم. بعدم سر تایم کلاس زبان که کلی ناراحتم سر ظهری اونم وقتی که من کلا تایمو اشتباه گرفته بودم نیم ساعت زودتر رفتم بعد برگشتم برم کافه آیس لاته بگیرم یادم اومد ماه رمضونه ولی محض ...
شب اروم و قشنگ - تاریخ: 1402/1/25 ساعت: 18:23
ماه به طرز قشنگی پشت ابرا پنهون شده انگار ابرا شیشه ای هستن. از خونه همسایه صدای دعا میاد که حیلی ارامش بخشه (این چیزیه که منو اروم میکنه مهم نیست بقیه چی بگن) . فردا تعطیله و من دارم یه رمان قشنگ میخونم. امروز حدود ۴۰۰ ص ازش رو خوندم (ای بوک) و میخوام تمومش کنم که حدود صد صفحه مونده. سریالم دیدم. ح...
بهاری فروردین - تاریخ: 1402/1/25 ساعت: 18:23
+امروز بابا بهم نشون داد که بذر های توت فرنگی جوونه زدن (یا هرچی که اسمش هست) خیلی کوچولو بودن و اصلا باورم نمیشد! عاشقشون شدم. همچنین یه تور از باغچه و بقیه گلای خونه هم داشتیم. هیچوقت نمیدونستم شکوفه های نارنج انقدرررر قشنگن :) +امسال نمیدونم نوشتم اینجا یا نه، اما یکی از هدفام امتحان کردن کارای ج...
قشم ۴۰۲ - تاریخ: 1402/1/12 ساعت: 0:59
باورم نمیشه اینجور ادمی شدم که وقتی از سفر میام چمدونم رو باز میکنم همه چیو میذارم سرجاش بعضی چیزا رو میندازم ماشین لباسشویی بعضی چیزا رو با دست میشورم و بعد میام دراز میکشم! خیلی خوبه ها ولی یه جورایی شبیه من قبلی نیست اصلا من نوجوون مثلا.  خب امروز برگشتم از قشم، خلاصه سفر:  شب اول پاساژ سیتی سنتر...
پلن های جدید - تاریخ: 1402/1/12 ساعت: 0:59
*امروز بعد از مدتها حس بد داشتن بالاخره کمی فکر کردم تا ببینم چم شده و به این نتیجه رسیدم که من دلم  دیگه تنها باشم. احساس تنهایی زیادی میکنم و فکر میکنم وقتشه از تنهایی در بیام. خود همین فهمیدم علت حال بدم باعث شد حالم خیلی بهتر بشه.. امیدوارم امسال دیگه از تنهایی دربیام. * این موضوع بیکار بودن و ح...

برچسب‌های مرتبط

من و درسام | ماجراهاي من و درسام | کتاب من و درسام | جانماز مادربزرگ | این روزا | این روزا گوزنو سر نمیبرن | این روزا با کی میخندی | این روزا میگذره | این روزا هم میگذره | این روزام میگذره