برای مرگ پدربزرگم - تاریخ: 1396/6/12 ساعت: 20:02
چون توی کتاب "اولین تماس تلفنی از بهشت" مرتبا بهم یادآوری شده 'پایان زندگی پایان راه نیست' و 'بعد از این دنیا، دنیای دیگه ای هم هست' آروم ترم. +عنوان رو وقتی نوشتم یه دفعه دلم یه جوری شد.کلمه ی مرگ و کلمه ی پدربزرگ در کنار هم....مرگش باور ناپذیر و عجیبه. صبح که از خواب پاشدم رفتم دست و صورتمو شستم و...
. - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 5:04
گیجم. انگار مرتبا فراموش میکنم پدربزرگم فوت کرده. نه اینکه یادم بره، در پس زمینه ذهنم هست ولی مثلا وقتی یه نفر میگه خدا رحمتش کنه، انگار به سرعت به خودم میام و جمله ای در ذهنم پررنگ میشه:پدربزرگم فوت کرده...
موکا با خامه فراوان :) - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:06
امروز واسه خودم موکای بسیار خوشمزه خوشمزه خوشمزه درست کردم :) و یکی از قسمتای فصل یک شهرزاد [به علت در دسترس نبودن قسمت های فصل جدید] رو دیدم. شب هم یه پیتزای مزغ خوشمزه گرفتم و سه قسمت از فصل جدید شهرزاد رو پشت سرهم دیدم.چه لذتی داره اینکه هی پشت سرهم یک سریال رو ببینی و منتظر نشی تا قسمت بعدی بیاد...
پدربزرگ جانم - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:06
پدربزرگم سی ام مرداد فوت کردند.پدربزرگ عزیزم که دنیایی از دانش و معلومات بودند.اهل مطالعه،شیرین سخن،اشعار و ضرب المثل های زیادی میدونستند،مهربون،بسیار احساساتی و سرشار از صفات خوب دیگه بودند. رفتن پدربزرگم ناگهانی و غیرمنتظره بود.ای کاش زمان بیشتری باهاشون میگذروندم. پدربزرگ جانم که همش میخواستن همه...
تابستان :) - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:32
این روزها به کارآموزی میگذره. دوهفته و دوروز به اتمامش مونده. منتظر اتمامش هستم تا بهتر بتونم از تابستون لذت ببرم! هرچند خیلی هم بد نیست کارآموزی. بیشترش رو بیکار هستیم و توی نت یا درحال بازی پاسور توی کامپیوتر. و همینطور کتاب زبان گلها رو میخونم.کتاب زیباییه و دارم آروم آروم میخونمش.برام جالب و جدی...
این روزهای من :) - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:32
خب چند روزی نیومدم به وبلاگم سر بزنم.میخوام از اتفاقای این روزا بگم، کمی هم قاطی پاتی میشه! :دی اول اینکه بسته پستی رنگی رنگی روز شنبه به دستم رسید.دفتر رنگ کردنی ام رو کمی رنگش کردم، لذت بخش بود.اولش کمی میترسیدم چون فکر میکنم آخرین باری که چیزی رو رنگ کردم دوران پیش دبستانی ام بوده! ولی بعد کم کم ...
خیاطی کردنمان :) - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:32
در حال دوختن یک روبالشتکی چهل تیکه واسه خودم هستم.البته چندین روزه. منتظر میمونم یه تیکه کوچولو پارچه از جایی اضافه بیاد تا برش دارم و به تیکه های قبلی متصلش کنم. نمیدونم چقدر طول خواهد کشید.بستگی داره به چه سرعتی پارچه گیرم بیاد. خلاصه خیاط شدم رفت =)))))
روز جان ها :) - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:32
+کتاب خدمتکار و پروفسور الان تموم شد.میشه گفت بد نبود.اونقدرا از خوندنش لذت نبردم. به هرحال فکر میکنم پروفسور دوست داشتنی بود به خصوص از بابت علاقه ای که به بچه ها داشت. + دیشب رفتیم "قلب سفید" در خیابون سعادت آباد. اسلایدر مرغ و پنیر خوردیم که بسیار خوشمزه بود. من با دوتا اسلایدر و کمی سیب زمینی سر...
باغ گلها - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:32
+روز شنبه رفتیم باغ گلها.قبلا خیلی سال پیش رفته بودم، اون موقع گلای خیلی خوشگل تر تری داشت.الان خیلی چیز خاصی نبود.البته من هم دقیق نگاه نکردم. بعدش هم رفتیم از "چوری" کباب ترکی های بسیار خوشمزه گرفتیم و خوردیم. خلاصه روز خوبی بود. +درباره کتاب اولین تماس تلفنی از بهشت باید بگم که تا الان مهم ترین چ...
:) - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 6:12
+خب بالاخره اتاق کثیفم رو تمیزِ تمیز کردم :) من کلا با مرتب کردن خیلی اوکی هستم ولی گرد پاک کردن رو کمی دوست ندارم که خب اونم انجام دادم. اتاق مرتب خیلییی خوب است :) +با پدرم رفتیم سوپر مارکت مورد علاقه ام و کلی چیزای خوشمزه گرفتم. من خیلی از خوردن چیزایی که طعمشون مطابق باسلیقه ام هستن لذت میبرم،
جمعه جان :) - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 6:12
فعالیت های ادبی :) این روزام شامل اینا میشه : فیلم beauty and the beast رو بعد از دیدن یه پست توی اینستا راجع به این فیلم دیدم. بچه که بودم یه فیلم دیگه با این سوژه دیده بودم و تا اونجایی که یادمه کمی جزییاتش فرق داشت و این یکی قشنگ تر بود. البته قبلش داشتم یه فیلم دیگه رو میدیدم که بعد از دیدن اون
پیکاسوی کی بودم من؟!!! :دی - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 6:12
*امروز توی کارآموزی بدجوری دلم چیزای شیرین میخواست.شب رفتیم شیرینی گرفتیم و چند تا خوردم تا مملو از شیرینی شدم! البته هنوزم ته دلم یکم خورشت ماست میخوام :) همچنین امشب یه دور طولانی هم زدیم و میخواستیم بریم خونه مادربزرگم که اصلا جای پارک نبود بعدش هم ساندویچ گرفتیم و رفتیم پارک خوردیم. *من همیشه
کتاب جانهام :) - تاریخ: 1396/5/4 ساعت: 6:12
دیشب شیوا بهم گفت کجای شهرداری هستین و بهش توضیح دادم توی قسمت انفورماتیک. امروز اومد یکم پیشمون موند. دلم براش تنگ شده بود :) همچنین امروز کتابای خوشگلم اومدن :) بعد از باز کردن بسته کلی ذوقشون رو کردم :)
رویداد های جدید :) - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 9:09
امروز بعذ از اینکه برنج و مرغ بسیار خوشمزه دستپخت مامان جان رو خوردم تصمیم گرفتم بیام اینجا کمی از این روزا بنویسم. +اول اینکه امروز رفتیم دانشگاه فرم رضایت نامه و ساعات و روزای کارآموزی رو تحویل دادیم. بعد اینکه کارآموزی نسبتا خوبه.کلییی بیکاریم. دیروز کسایی که توی انفورماتیک بودن رفتن جایی و من
ترقه ای :) - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 22:07
باید اعلام کنم که من عاشق اون شکلات های ترق توروقی هستم! :) الان در حال ترق توروق کردن در اخرای دهنم هستن و احساس میکنم توی مغزمن :))))) مارک مرداس :)
باشد که خودمان مهندس شویم ایشاا... :) - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 22:07
+کتاب پروژه شادی تموم شد.به جز تعداد اندکی به دستوراتش گوش نکردم. بیشتر به خاطر سرگرمی خوندمش. و البته از خوندنش لذت بردم. چون علاوه بر اینکه چیزای خوبی توش نوشته شده، متنش هم خوب و روان ترجمه شده. امیدوارم بعدا از بعضی فرمان هاش که خوشم میاد پیروی کنم. +نظر به اینکه(!) چند شب پیش یه ماگ خوشگل کی
صورتم مثل هلو :) - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 13:12
یکی از خاطره های نسبتاً واضح دوران کودکیم اینه که نشسته بودم و مادرم برام شعر "تپلویم تپلو...!" رو میخوند. و من خیلی خوشم میومد و ازش میخواستم دوباره تکرارش کنه. درست خاطرم نیست ولی فکر میکنم اون موقع مامانم درحال شونه کردن موهام بود. و شاید علت اینکه از شعر خوشم اومد استفاده از واژه "هلو" توی شعر ب...
یک پست طولانی :) - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 13:12
دیشب وقتی داشتم با دوستم راجع به پروژه ی ترم بعد صحبت میکردم یهویی فهمیدم علاقه ی من طراحی و برنامه نویسی وب هست! مدتی بود به شغل مورد علاقه ام فکر میکردم و چیزی به ذهنم نمیرسید.کلیتش رو میدونستم کار با کامپیوتر هست ولی نمیدونستم دقیقا چیه؛ به خصوص که دیگه علاقه ی سابق رو به برنامه نویسی ندارم.البت
این روزا جان :) - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 13:12
امروز رفتیم بک بریونی معروف که چند وقت یک بار میریم.البته بنده کمی رژیم دارم ولی به هرحال بریون و آبگوشت و خورشت ماست میل کردم -_- خیلییی چسبید.کمی هم پیاده روی کردیم توی چهارباغ. عصر هم احتمالا میریم باغ. دیشب رفتیم مغازه ی پسرعمم اینا.همیشه بابا اینا ازشون خرید میکنن ولی من اخرین بار توی بچگیم اون...
چادری - تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 13:12
از فردا میرم کارورزی.مجبورم با حجاب باشم و بدون ارایش و البته با چادر. وقتی حراست اونجا اینارو بهم گفت تصمیم گرفتم برم جای دیگه و آماده شدم تماس بگیرم سوال کنم راجع به جاهای دیگه. ولی بعدش یادم اومد اگر بخوام از اول برم دانشگاه و محل کاراموزی رو تغییر بدم کلی کارداره و امضا و... به خصوص که بعضی از

برچسب‌های مرتبط

من و درسام | ماجراهاي من و درسام | کتاب من و درسام | جانماز مادربزرگ | این روزا | این روزا گوزنو سر نمیبرن | این روزا با کی میخندی | این روزا میگذره | این روزا هم میگذره | این روزام میگذره