خانومِ راننده هستم ^ _ ^

متن مرتبط با «تنبل در جدول» در سایت خانومِ راننده هستم ^ _ ^ نوشته شده است

زندگی این روزا در اسفند عزیز

  • نیلوبلاگ

    *دوستای جدیدمون رو دوست دارم البته فامیلیم اما قبلا اصلا نمیشناختمشون، خیلی فامیل نزدیک نیستیم. اما الان هرازگاهی میبینیمشون و خیلی خوش میگذره و کیف میده معاشرت باهاشون. اتاق فرار هم رفتیم و خیلی خوب بود. *الان باز تصمیم گرفتم پیجم مخصوص کتاب باشه فقط و برای همین اینجا زیادتر خواهم اومد :) امیذوارم *دم عیده و منم از همیشه و تا همیشه عاشق عید. امسال گفتم همه کارامو زودتر انجام بدم چیزی نمونه اخر عید به جز ناخن و ابرو اما ناگهاااان همین امروز تصمیم گرفتم همه کارایی ک میخثاستم بعذ عید انجام بدم ...

    ادامه مطلب
  • مارکده و دروس اخلاقیش :)

  • نیلوبلاگ

    امروز با تور ربته بودیم مارکده. اولش خیلی ذوق داشتم برای یه مسیر طولانی جاده ای، البته همین امسال کویر هم رفته بودیم. خلاصه خوب بود ی باع که بد نبود و غذا اینا اوکی بود خوش گذشت اما برگشتنی با ترمز شدید راننده چند نفر کمی آسیب دیدن که خوشبختانه چیز جدی ای نبود اما باعث استرس و نگرانی شد و حدود یک ساعت برای اورژانس و صورت جلسه پلیس و... منتظر بودیم. بعد هم راننده اصلا وارد ترمینال نشد و یک جایی توی اتوبان البته با کمی فاصله از پایانه ما رو پیاده کرد! کلا هم رانندگیش خیلی خوب نبود البته بیشترین ب...

    ادامه مطلب
  • حال درونی

  • نیلوبلاگ

    پست قبلی حس ناراحتی داشت و غمی که حقیقتا دارم برای داییم.  اما از دیشب و شاید دو سه روز اخیر، یه پرده غمی که چند ساله جلوی چشمام کشیده شده کنار رفت. میتونم ییشتر با خدا باشم و میتونم شادتر باشه و به ادمایی که دوسشون دارم و دوسم دارن اهمیت بدم. میدونم این قضیه داییم هم موثر بود، بهم کمک کرد بفهمم عمر ادم کوتاهه و باید قدر داشته ها و ادمای خوب زندگیتو بدونی. البته که انشاا... عمر داییم طولانی باشه و با عزت.  از اینا گذشته، واقعا حال روحیم بهتره حال درونیم بهتره خدا رو صد هزار مرتبه شکر....

    ادامه مطلب
  • چقدر چیزایی که توی این پست نوشتم رو دوست دارم

  • نیلوبلاگ

    امروز روز شانسم بود! خب شایدم نبود! به هرحال صبح که فکر میکردم کمی وزن اضافه کردم با ترس و لرز رفتم روی ترازو و در کمال تعجب دیدم وزن کم هم کردم! خیلی خوشحال شدم انقدر که چند ثانیه اول نمیفهمیدم دقیقا دارم روی ترازو چی میبینم! بعدش برای صبحانه ام املت درست کردم و تخم مرغش دو زرده از اب درومد! البته چند روز پیش هم اتفاق مشابهی افتاد.  البته شواهد خوش شانسی امروزم همینجا تموم شدن و دیگه نشونه ای مبنی بر این موضوع پیدا نکردم. البته اتفاق خاصی نیفتادن هم گاهی از خوش شانسیه! امروز کتاب زنی در ک...

    ادامه مطلب
  • درباره سال 98 عزیز

  • نیلوبلاگ

    حدود 10 روز به پایان سال مونده و من باید درباره امسال بنویسم مثل همیشه. یادمه اول امسال، فکر کنم موقع سال تحویل به خودم گفتم که امسال میخوام شاد باشم. هر لحظه رو. اما بعد در کتاب انسان خردمند خوندم که...

    ادامه مطلب
  • امروز درسی سنگین

  • نیلوبلاگ

    تنفر... حسیه که به استاد مهندسی اینترنت دارم. بعد کلاسش که هیچ انتراکی هم نداره، کلاس بعدی کنسل شده بود. ما رو از هشت تا دوازده به عنوان جبرانی نگه داشته. وقتی اومدیم بیرون داشتم ضعف میکردم از گرسنگی ...

    ادامه مطلب
  • از درسای کتابا

  • نیلوبلاگ

    یه چیزیو یادم رفت بنویسم: موقع خوندن آنا کارنینا وقتی که کم کم داشتم از این کتاب لذت میبردم؛ دچار حس دوگانهای شدم. هم میخواستم این کناب تموم شه برم سراغ بقیه کتابها و هم اینکه خیلی خوشم اومده بود ازش...

    ادامه مطلب
  • سیزدهu200cبهu200cدر

  • نیلوبلاگ

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ...

    ادامه مطلب
  • پیرمرد و دریا

  • نیلوبلاگ

    کتاب “ بررسی از مرجع پیرمرد طبق کپی رایت و دریا” رو در فاصله ای که منتظر بودم ناهار حاضر شه خوندم. بد نبود. خیلی خوب بود که بررسی از مرجع پیرمرد طبق کپی رایت هنوز هم امید داشت.xa0...

    ادامه مطلب
  • برای مرگ پدربزرگم

  • نیلوبلاگ

    چون توی کتاب "اولین تماس تلفنی از بهشت" xa0مرتبا بهم یادآوری شده 'پایان زندگی پایان راه نیست' و 'بعد از این دنیا، دنیای دیگه ای هم هست' آروم ترم. +عنوان رو وقتی نوشتم یه دفعه دلم یه جوری شد.کلمه ی مرگ و کلمه ی پدربزرگ در کنار هم....مرگش باور ناپذیر و عجیبه. صبح که از خواب پاشدم رفتم دست و صورتمو شستم و کمی راه رفتم. بعد یه دفعه چشمم خورد به عکس پدربزرگم. یادم افتاد که در بینمون نیست. یه دفعه یادم افتاد... ...

    ادامه مطلب
  • پدربزرگ جانم

  • نیلوبلاگ

    پدربزرگم سی ام مرداد فوت کردند.پدربزرگ عزیزم که دنیایی از دانش و معلومات بودند.اهل مطالعه،شیرین سخن،اشعار و ضرب المثل های زیادی میدونستند،مهربون،بسیار احساساتی و سرشار از صفات خوب دیگه بودند. رفتن پدربزرگم ناگهانی و غیرمنتظره بود.ای کاش زمان بیشتری باهاشون میگذروندم. پدربزرگ جانم که همش میخواستن همه دورشون باشن،عاشق نوه ها و بچه ها و خواهر و برادراشون بودند.همیشه وقتی زنگ میزدن میگفتن چرا نمیای ا...

    ادامه مطلب
  • چادری

  • نیلوبلاگ

    از فردا میرم کارورزی.مجبورم با حجاب باشم و بدون ارایش و البته با چادر. وقتی حراست اونجا اینارو بهم گفت تصمیم گرفتم برم جای دیگه و آماده شدم تماس بگیرم سوال کنم راجع به جاهای دیگه. ولی بعدش یادم اومد اگر بخوام از اول برم دانشگاه و محل کاراموزی رو تغییر بدم کلی کارداره و امضا و... به خصوص که بعضی از ...

    ادامه مطلب
  • کارورزی در شهرداری

  • نیلوبلاگ

    خوشبختانه محیط کارآموزی خیلی خوبه.سرپرستمون یک اقایی هستن ولی امروز xa0تعامل ما بیشتر با یک خانوم بود در قسمت انفورماتیک.ایشون خیلی مهربون و خوش برخورد بودن. و کلی مطلب درباره اتوماسیون اداری i can و آوا بهمون یاد دادند.و همچنین درباره ست کردن ایمیل هم در outlook چیزهایی گفتن. بعدش هم رفتیم پیش یک آق...

    ادامه مطلب
  • روز پدر مبارک :)

  • نیلوبلاگ

    +مامانم به مناسبت روز پدر و سالگرد ازدواجشون [که دیروز بود] واسمون کیک پرتقالی که داخلش کشمش و گردو و زردآلو بود درست کرد.البته من و خواهرمم کمی بهش کمک کردیم.xa0 خیلی خوشمزه شده بود و حسابی چسبید. :) +امروز عصر بعد از مدتها که این تصمیمو داشتم رفتم توی حیاط نشستم و کتاب خوندم.منظره ی باغچه های سرسبز ...

    ادامه مطلب
  • تنها در پاریس

  • نیلوبلاگ

    تنها در پاریس... اسم کتابی که بعد تز مدتها کتاب نخریدن [کتاب غیر الکترونیکی] خریدمش و نزدیک چهل صفحه اش رو تا الان خوندم. درمورد کتابهای جوجو مویز خیلی تعریف شنیده بودم و واقعا هم ازش خوشم اومد. تقریبا میتونستم اکثر صحنه هایی که نوشته شده بود رو تصور کنم. در ضمن بوکمارک های رنگی رنگی که وسط صفحه های کتابم جا میگیرن عااالی ان :] پ.ن: امروز خرید عیدم رو تقریبا تکمیل کردم. فقط چند تا چیز جزیی مونده....

    ادامه مطلب
  • من و درسام

  • نیلوبلاگ

    چقدر هفته ها زود میگذرن.یه روز میریم دانشگاه کلی تعطیلیم! به تازگی یکمممم درس خون تر شدم!تمرینای ریاضیمو مینویسم،ذخیره رو میخونم،برنامه مینویسم! xa0ارائه آیین زندگی رو هم دادیم و کلی خیالم راحت شد. وارد برنامه نویسی شیء گرا شدیم و کلییی ذوقشو دارم! برگشتم به روزای عشق برنامه نویسی!xa0 امروز زبان فنی نداشتیم و ساعت یازده برگشتیم خونه و بعد از مدتها ظهر چهارشنبه خونمونو دیدم!! در ضمن سه شنبه و چهارشنبه خودم رانندگی کردم تا دانشگاه البته مادرم کنارم نشسته بود. دیگه به زودی خودم با دوستام تنهایی میر...

    ادامه مطلب
  • مادربزرگِ جان

  • نیلوبلاگ

    غذای خونه ی مادربزرگ جان... بوی خونه مادربزرگ جان... اصلا همه چیز خونه مادربزرگ جان... ❤xa0...

    ادامه مطلب
  • تنبل!

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواد کلی استراحت کنم و فیلم ببینم و مجله بخونم و برم بیرون و.....اصلا هم درس نخونم! این روزا به شدت درس نخون شدم. ذخیره رو که اصلا از مسئله هاش خوشم نمیاد پس نمیخونم، آیین هم که نمیپرسه،مهندسی هم چرته، برنامه نویسیم ک خوندن نمیخواد، زبانم که حالشو ندارم،آمار هم که نمیپرسه.با این حساب فقط میمونه ریاضی که اونم از ترس افتادن! البته ساختمان داده هم به قول استاد شیرینه و همم اینکه امتحان میخواد بگیره و مجبوریم. اما این درس نگارش کلی مقاله اینا میخواد ازمون واسه یه واحد درس که قراره بعدا به دردم...

    ادامه مطلب