
انقدر این روزا میریم بیرون که نگو ودقیقا هم سبک زندگی مورد علاقه خودمه. بیرون رفتن شبا تا یازده اینا! البته نه هر شب، مثلا امشب میخوام بمونم خونه رو کتابم کار کنم و همینطور نویسنده استخدام کنم. راستی نوشتم عمو منوچهر اومده؟ دیشب باهاش رفتیم راویس چیاکو غذاش خیلی بد بود. قهوه کافه همراهم برخلاف همیشه خوب نبود. البته شاید چون دی کف سفارش دادم. بعد اینکه هفته پیشم رفتیم تش کباب که نسبتا خوب بود مخصوصا ادنا کباب و بعد رفتیم طنجه برای چای و باقلوا. خوشمزه بود اما یکم گرون. چند باری هم عمو اینجا بود و غذا از بیرون گرفتیم و خلاصه که باید رژیم بگیرم :)))) با همسرش هم انگلیسی حرف زدیم که خیلی خوب بود و انقدرم خوش اخلاقه که نگو. کار و همه چی خوبه. جمعه رفتم کافه و کتابم خریدم ک...
ادامه مطلب
وقتی هجده سالم بود حدودا میخواستم واقعا شاد باشم و حتی یاذمه عید ارزو کردم شاد باشم. بعدها به این نتیجه رسیدم که توی زندگی قرار نیست همیشه شاد باشیم و قراره تلخی و خوشی و شیرینی با هم باشن. اما حالا، بعد سالها بعد کلی بالا پایین به این نتیجه رسیدم دوباره که میخوام شاد باشم! اره زندگی سختی داره آسونی داره همه چی داره اما فقط یک بار زندگی میکنم و خداروشکر اوضاعم خوبه. پس نباید غصه بخورم. اره شاید فلان مشکل رو داشته باشم اما با غصه خوردن حل که نمیشه. میتونم به جاش این روز رو با خوشحالی بگذرونم. با شادی با حس خوب نمیدونم میتونم زندگی کنم لذت ببرم از امکاناتی که دارم از همه چی. میخوام خوشحال باشم! وقتایی ک نیستم هم انقدر اداشو دربیارم تا خوشحال شم. اره واقعا اگه لازم بشه میتونم همین الان کلی گری...
ادامه مطلب
احساس خوبی دارم به زندگیم الان. شاید همه چیز کاملا درست نباشه اما حس میکنم خوب میشه همه چی. عاشق یوگا ام، الان کمتر عاشق آبرنگم ولی در کل حسشو دوس دارم. کارم کتاب خوندنم کتابی که دارم مینویسم. فیلمام پادکست کودک درون و همه چی. شایذ بخوام یه دوره کلاس روانشناسی شرکت کنم چون واقعا خوشم میاد ازش. ضمنا عاشق زبان خوندنم هم هستم. امشب و دیشب مامان بزرگ خونمون بود بعد مدتها: حضورش ارامش بخشه واقعا. بلال خوردیم و بستنی و ماهی و همه چی :) بلال ها سفت بود البته و مامان بزرگ نخورد فقط من و مامان بابا و ستاره خوردیم. و مامان بزرگ دلش ذرت مسکیکی (!) میخواد به قول خودش:) قراره براش درست کنم. اینم برای داییم که فوت کرده و حاش خالی بود: قول میدم هرگز فراموشت نکنم و دلم همیشه برات تنگ میشه. و همیشه یا...
ادامه مطلب
پست قبلی حس ناراحتی داشت و غمی که حقیقتا دارم برای داییم. اما از دیشب و شاید دو سه روز اخیر، یه پرده غمی که چند ساله جلوی چشمام کشیده شده کنار رفت. میتونم ییشتر با خدا باشم و میتونم شادتر باشه و به ادمایی که دوسشون دارم و دوسم دارن اهمیت بدم. میدونم این قضیه داییم هم موثر بود، بهم کمک کرد بفهمم عمر ادم کوتاهه و باید قدر داشته ها و ادمای خوب زندگیتو بدونی. البته که انشاا... عمر داییم طولانی باشه و با عزت. از اینا گذشته، واقعا حال روحیم بهتره حال درونیم بهتره خدا رو صد هزار مرتبه شکر. احساس خوشبختی و شعف دارم. چیزی که بدون اغراق حداقل دو سه ساله نداشتم. حس امیدواری به اینده روشن. حس اینکه باری سنگین از رو دوشم برداشته شده. حس خوب خوب. خداروشکر واقعا . از ته دلم میخوام همه همچین حس...
ادامه مطلب
*دوشنبه دعوت بودیم رستوران از طرف یه خونواده دوست داشتنی و کلی خوش گذشت مخصوصا با وجود نینیشون. قراره بیشتر برم بیرون با دخترشون. * یه سری اهداف شخصی داشتم برای امسال که فکر میکنم تا حدودی رعایت نکردم. الان قصد دارم روی دوتاشون تمرکز کنم: موندن در زمان حال و با کلام خودم گناه نکنم. *نوشتن کتاب خوب پیش میره اگه اصلا اینجا گفته باشم که دارم کتاب مینویسم :) امیذوارم چاپ بشه و موفق. بخوانید...
ادامه مطلب
+امروز بابا بهم نشون داد که بذر های توت فرنگی جوونه زدن (یا هرچی که اسمش هست) خیلی کوچولو بودن و اصلا باورم نمیشد! عاشقشون شدم. همچنین یه تور از باغچه و بقیه گلای خونه هم داشتیم. هیچوقت نمیدونستم شکوفه های نارنج انقدرررر قشنگن :) +امسال نمیدونم نوشتم اینجا یا نه، اما یکی از هدفام امتحان کردن کارای جدید بود. امروز کار جدیدم ترکیب شیک نوتلا و سیب زمینی بود که بدم نشد جالب بودش. دیروز کرم بروله که اونم معمولی رو به خوب بود اما خواهرم خیلیییی دوست داشت. +یه کتاب عالی خوندم که داخلش درباره گیم میگه. ترغیب به بازی شدم و هرچند از قبلم میخواستم ولی الان با جدیت بیشتری میخوام برم دنبال بازی. یه بازی کوسه ای دان کردم که خسته کننده بود کمی و میخوام برم سراغ کال او دیوتی. با دسته بازی عالی میشه ا...
ادامه مطلب
شاید الان کمی زود باشه برای نوشتن از سال ۱۴۰۱ ولی میخوام بنویسم چون نمیدونم برسم دیگه یا نه. اول از همه بگم که این دو سه ماه اخیر بی اغراق بیشترین تغییر رو داشتم در خودم. اول از همه سعی کردم تغذیه ام رو بهتر کنم، کمی تحرک بیشتر هم اضافه کردم. بعد از اون با خوندن کتاب نیمه تاریک وجود فهمیدم که لیاقتم بهترین چیزا هست و باید به صددرصد راضی بشم فقط. و همین اخیرا چهار میثاق رو خوندم که بهم کمک کرد کلامم رو بهتر کنم و همه چیز رو به خودم نگیرم. مورد بعدی هم چالش یک ماه مدیتیشن برای خودم گذاشتم که از همون روز اول مفید بود! انقدر حالم بهتره و میمونم تو زمان حال و عاشق خودم شدم که نگم! واقعا خداروشکر میکنم به خاطر این تغییرات سراسر مثبت. خب حالا برم سراغ بازنگری کل سال. اولش از عید بگم که...
ادامه مطلب
تمام عمرم میدونستم که عاشق نوشتن ام اما قسمت بود آلان شروع کنم کتابمو! نمیدونم چی میشه ولی دلم میخواد واقعا دلم میخواد یه کتاب بنویسم حتی اگ هیچوقت چاپش نکردم! یه اشتیاق عجیبی دارم بدون توجه به نتیجه که واقعا برای خودمم عجیبه! البته انشاا... که چاپ کنم و کتاب خوبی بشه. دلم میخواد واقعا کمک بکنه به همه. +دیروز رفتیم فریدون شهر و واقعا خوش گذشت. توی برفا عالی بود. عاشق این سفرای کوتاه جاده ای ام. انشاا... سال دیگه میخوام کلی سفر کوتاه برم. +بابام وقتی ما نیستیم میاد بخاری اتاقمو روشن میکنه :) امشب بوسش کردم برای این کار. بعدا نوشت: مامان امروز صبح میگه منم تا حالا چند بار که کلاس بودی برات بخاری رو روشن کردما! :***** بخوانید...
ادامه مطلب
امروز روز شانسم بود! خب شایدم نبود! به هرحال صبح که فکر میکردم کمی وزن اضافه کردم با ترس و لرز رفتم روی ترازو و در کمال تعجب دیدم وزن کم هم کردم! خیلی خوشحال شدم انقدر که چند ثانیه اول نمیفهمیدم دقیقا دارم روی ترازو چی میبینم! بعدش برای صبحانه ام املت درست کردم و تخم مرغش دو زرده از اب درومد! البته چند روز پیش هم اتفاق مشابهی افتاد. البته شواهد خوش شانسی امروزم همینجا تموم شدن و دیگه نشونه ای مبنی بر این موضوع پیدا نکردم. البته اتفاق خاصی نیفتادن هم گاهی از خوش شانسیه! امروز کتاب زنی در کابین ده رو تموم و کتاب بادام رو شروع کردم. دو قسمت از سریال بلک میرور رو هم دیدم که اولی واقعا جذاب بود. درباره انتقال ناخوداگاه فردی به دیگری و... اما میخوام یه چیزم از چند روز پیش بگم. برای یکی...
ادامه مطلب
به مامان م کتاب دویی رو دادم بخونه که به گربه ها علاقمند شه.کلی خویشاونده و هرشب میخونه. یه شب بهش گفتم تعریف کن چی خوندی. کتاب و برداشت ورق میزد یادش بیاد و یه جاهایی رو میگفت :***پ.ن: امشب رفتیم ساباط...
ادامه مطلب
فردا تولد ۲۲ سالگیمه. یهنی الان اخرای ۲۱ سالگی هستم. توی ۲۱ سالگی اتفاقات کاری خیلی خوبی واسم افتاد. کار کردم، کلی ایده جدید پیدا کردم و تصمیم گرفتم واسه کار جدید و کارای جدید در واقع. خلاصه که از لحا...
ادامه مطلب
دو تا خاطره از بچگیم یادم افتاد: یکی تو ارایشگاه داشتم گیلاس میخوردم مامانم کاراشو انجام میداد رنگ و اینا منم هیچی نمیگفتم :) یکی هم با کفشای سفید کمی پاشنه دار بودم، داشتم از پله های ارایشگاه میرفتم...
ادامه مطلب
امشب هم خوشحال نیستم، بدحالم. و با همه قهرم به جز خدا. من به تنگ آمده ام از همه چیز. دیشب نوشتم حالا خیلی هم حالم بد نیست؛ اما امشب هست. من به تنگ آمده ام از همه چیز. (اوه فکر کردم ننوشته بودمش!) اشک...
ادامه مطلب
کتاب لبخند زنان همین الان تموم شد! چقدر زیبا بود واقعا . یه چیز خیلی جالبش این بود که میگفت جمله دوستت دارم دیوونه خیلی کلیشه ایه واسه یه رمان اما توی زندگی واقعی خیلی لذت بخشه. واقعا هم درسته. و اینک...
ادامه مطلب
اول اینکه کتاب آشپزی برای پیکاسو تموم شد که به نظرم بد نبود. به جز چند تا چیز خیلی خوب که ازش یاد گرفتم. بعد اینکه چون امشب قبل خواب حسابی کتابخوندم تا تمومش کنم، حس خواب آلودگی بهم دست داد و متوجه شدم کار کردن با گوشی واقعا خواب رو بهم میزنه! برم ادامه ذکرم رو بگم و بخوابم. قبلش البته یه استوری واسه پیجم اماده کنم. در ضمن نقد این کتاب رو هم دارم اماده میکنم فردا تموم میشه نقد خوبیه....
ادامه مطلب
بندازمت دریا ماهیا بخورنت ، تیکه تیکه ات کنن :)))) (بخشی از حرفهای تانیا به من)...
ادامه مطلب
میخوام که بعضی پیجای اینستاگرام رو انفالو کنم. کم کم زمان بذارم چک کنم ببینم کدوما خوب نیستن، چون دیگه خیلی زیااااد شدن. و این خوب نیستش حس بدی بهم میده. من همیشه دوست دارم همه چی چک شده، دسته بندی شده و منظم باشه. امیدوارم به زودی درست شه. انشاا... ....
ادامه مطلب
اولا که پالتو ستاره ای رو خریدم! و خوشحالم از این بابت. دوما که امشب خاقانی بودیم و از اون کالباسای خیلی خوشمزه خریدیم. البته هنوز نخثردیم منتظرممامان و ستاره نمازشونو بخونن که بخوریم. من خوندم نمازم...
ادامه مطلب
امروز صبح بعد از مدتها رفتم پیاده روی و لذت بردم از پاییز دوست داشتنی. ( یه دفعه باید حتما از پیاده روی بنویسم)یه مجله دانستنی ها خریدم اما به شدن افت کرده نسبت به قبل؛ شاید هم قبلا متوجه نبودم. همش ...
ادامه مطلب
دوشنبه کیانا رو رسوندم، بعد رفتم پیش تانیا یکم. انقدر شیرینی زبونی کرد؛ چند بارم میخواستم بیام خونه نذاشت. اخر سر که داشتم میومدم رفت تو اتاق گریه کرد و ناراحت شد که من دارم میرم ، جوجهی منه آخههه...
ادامه مطلب